سوم شهریور ۱۳۲۰ را فراموش نکنید
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 22:43
روز سوم شهریور 1320 سحرگاه بود که منصورالملک نخست وزیر در خانه بزرگ و مجلل خود در خواب ناز به سر می برد که پیشکارش با احتیاط صدایش کرد حضرت والا برخیزید کنسول انگلیس و روس به درب خانه آمده اند. شاید منصورالملک آن زمان قند در دلش آب شد که بالاخره شاهین بخت بر شانه اش نشسته و آمده اند تا او را به پادش...
خون دلها خورده ایم
-
تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 12:48
اگر صفویه، اولین حکومت مستقلِ شیعیِ ایرانی باشد، تبریز هم اولین پایتخت این حکومت است و مسجد صاحبالأمر، جایی است که شاه اسماعیل اول به نام مولا علی علیهالسلام، خطبه خوانده و تاج گذاشته و دستور داده منارههای ایران بر ولایت علیبنابیطالب علیهالسلام شهادت دهند. شهری که هیئتیهایش آن را «دارالهیئات» و «عزا...
بزرگ فامیل
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 20:51
آخرین بزرگ فامیل مادری هم فوت شد و مادرم شد بزرگ فامیل. حس بدی است، به خصوص که مادرم سن زیادی ندارد. این چند وقت دائم درگیر ختم و شهرستان و پذیرایی از میهمانان و ... بودیم. همسر هنوز هم اوضاع رو به راهی ندارد. دیروز تصمیم گرفت که برود و برای ماشینش معاینه فنی بگیرد. هرچه کردیم از روی سامانه شهر من م...
زیارت
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 20:51
از سر برج که نامه آمده بود مدیران برای یک کاری باید بروند مشهد، به خاطر وضعیت همسر فکر نمی کردم بتوانم بروم. به همین جهت اصلا پی گیر بلیط و این حرفها از کارپرداز نشدم. یکشنبه دو هفته پیش بود که بعد از جلسه یکی از مدیران که دوست خوبی هم هست گفت:- خانم دکتر مشهد نمی روی؟+گفتم والا با وضعیت همسر چطور ب...
از تصادف با موتور نیروی انتظامی تا ملاقات با آیت الله
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 20:51
با یکی از دوستان قدیمی قرار داشتم در یکی از کافه ها که پاتوق خوب و دنجی است از این جهت که هم کافه کتاب است و هم سیگار کشیدن و انواع تدخین در آن ممنوع است و فضای خوبی دارد. راه افتادم که بروم سر چهارراه چراغ زرد شده بود که زرنگیم گل کرد و پایم را روی کلاج فشار دادم و یکدفعه نفهمیدم از کجا موتور کراس ...
باز هم کرونای لعنتی
-
تاریخ: 1402/1/31 ساعت: 23:58
چند باری تصمیم گرفتم بروم واکسن یادآور چهارم را بزنم ولی کاهلی کردم. رییس بزرگ از کربلا آمده بود و رفتیم عید مبارکی. چشمهای تیله ای و ماسک کافی بود که فاصله را رعایت کنم ولی فایده نداشت.هفته گذشته مسئول دفتر و یکی از کارشناسها مربض شدند. امروز صبح هم من گلو درد گرفتم. ورژن جدید کرونا اندام فوقانی تن...
دوباره بیمارستان
-
تاریخ: 1402/1/31 ساعت: 23:58
و باز هم کارم به بیمارستان کشید. حالا اینجا وقت دارم هر وقت که تاثیر داروهای مسکن کم می شود بنیشینم و تلویزیون نگاه کنم. تخت کناری حالش خیلی بده. علاوه بر حال خرابش افسردگی هم داره. دائم فکر می کنه که چرا باید بگذارندش اینجا و رفته باشند. انتظار داشت که یک نفر همراهش بماند و شب کنارش باشد. هرچه هم ت...
از انقلاب مخملی تا گوشهای مخملی
-
تاریخ: 1402/1/31 ساعت: 23:58
سلام به همه دوستان گل. ممنونم از این همه دوست جان که احوال بنده را پرسیدند، دوستتان دارم و از وجود همگی شما دوستان به خودم می بالم. خیلی وقتها پیش می آید که متنی را می نویسم و بعد کمی فکر می کنم و با خودم به این نتیجه می رسم که شاید انتشار آن عواقبی داشته باشد که خیلی هم مناسب نیست. این متن را سال گ...
آن زن لباس مشکی
-
تاریخ: 1401/12/29 ساعت: 17:57
در حال جستجو در مورد موضوع سربازی و عواقب فرار از خدمت و ... بودم که به این صفحه و بعد از آن به این صفحه رسیدم. 55 سال قبل در چنین روزهایی وقایع سخت و دردناکی اتفاق افتاد. 25 اسفند 1366 هم حمله شیمیایی به حلبچه اتفاق افتاد، که عوارض آن همچنان باقی است و وقتی با یک تیم پژوهشی به سردشت مسافرت می کردم ...
من زنده ام
-
تاریخ: 1401/12/13 ساعت: 22:19
سلام. من زنده ام و زیر فشار کارهای شب عید دارم له می شوم.در این وانفسا مشغول خانه تکانی نیزهستم. در این میان یک اتفاق خوب دیگر هم افتاد. حالا حدس بزنید چه اتفاقیخدایا شکرت به خاطر کار زیاد و این یعنی یک لقمه نان در سفره و یک سقف بالای سر. خدایا شکرت بابت اتفاق خوب Adblock test (Why?)
اسارت در جنگ هاي صليبي و قضيه همسر سعدي!
-
تاریخ: 1401/12/13 ساعت: 22:19
اين روزها سرم بسيار شلوغ است. يكي دو ماهي است كه موضوعي براي پژوهش دستم است كه اصلا ربطي به اوضاع اين روزها ندارد. تاريخي اجتماعي است. در بعضي از قسمتهاي ماجرا چيزهايي دستگيرم مي شود كه شايد براي شما هم جالب باشد. اين همه وقت گلستان سعدي را مي خواندم ولي دقت لازم در مورد برخي موارد نداشتم. اينبار كه...
جهت اطلاع
-
تاریخ: 1401/11/28 ساعت: 22:33
با سلام خدمت دوستان نازنین. برخی بزرگواران محبت دارند و پیام گذاشته اند و ابراز نگرانی کرده اند. به خصوص که ظاهران نابزرگواری توئیت کرده و اعلام کرده بلاگری ارزشی در زاهدان به ضرب گلوله مجروح شده و آدرس وبلاگ بنده را هم گذاشته! که خوب قطعا بنده نیستم. امیدوارم اگر این خبر صحت دارد آن بنده خدا نیز نج...
داستان دختری با دستهای دراز(زندگی واوقعی ننه سکینه)
-
تاریخ: 1401/11/28 ساعت: 22:33
چند ماهی گذشت و زندگی روال عادی خودش را طی میکرد تا اینکه یک شبی آخرای شب بود و آقام به شدت حالش بد شد و رنگش خیلی پریده بود و دستاش بدجوری میلرزید با مادرم ترسیدیم سریع بابام را کول گرفتم و مادرم هم میخواست بیاد من نزاشتم گفتم خودم میبرمش تو بمون نصفه شبه خطرناک هست و با آقام که روی کولم تقریبا نیم...
دختری با دستهای دراز (زندگی واقعی ننه سکینه) 2
-
تاریخ: 1401/11/28 ساعت: 22:33
آمنه خانمم که اون موقع پنج سالش بود از همه شون بزرگتر بود گفت شما اومدی ننه ی ما بشی؟ گفتم بله قربونت برم الهی !مادرم هم با خانجون مادر عبدالعلی شروع کرد حرف زدن .بنده خدا میگفت چندساله مریضم و رفتنی ام .نگران این بچه ها بودم دست کی بسپارم و همسایه ها کمک میکردن برای نگهداریشون و اسم مادرشون طاهره خ...
دوباره زن زاید:)))))
-
تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 9:12
میهمانی تمام شد. ظرفها را در سبدهای ماشین ظرفشویی چیدم. با خیال راحت رفتم که استراحت کنم. همسر لم داده روی مبل و کنترل به دست شبکه های خبری مختلف را زیر و رو می کند به قول خودش ببیند دنیا دست کیست. گفتم حالا چه فرقی می کند. به دست هر کس باشد ما نظاره گریم نه تاثیرگذار. چراغ را خاموش کن بخواب. گفت بی...
جنبش بعدی گل!
-
تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 9:12
فاکتورهای هیپی ها را با جوانان امروزی مقایسه می کنم. شاید بتوان گفت بیش از 25 نقطه مشترک تا به امروز یافته ام. گویی در برشی از پنجاه سال قبل زندگی می کنیم. نقاط مشترک بسیار در سبک زندگی دارند از روابط جنسی و سبک پوشش بگیر تا مواد مخدر. ماهیت اتمیزه شدن همین است، مطالبات فردی و ابزارهای فردی مثل موبا...
تاثیر رسانه
-
تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 9:12
از صبح فرودگاه بودم. عزیز دل خانواده برای تعطیلات آمد. بعد از کلی معطلی و ساعتها انتظار به خاطر تاخیر در پرواز و .... بالاخره حوالی عصر سوار ماشین شدیم. موهایش سپید تر شده، پا کلاغی های گوشه چشم همسرش عمیقتر شده و کمی لاغر تر شده، پسرک حالا دیگر صدایش دو رگه شده و بحران بلوغ را پشت سر می گذارد. کنجک...
این روزها که سخت می گذرد
-
تاریخ: 1401/6/29 ساعت: 3:29
برخی وقتها همه چیز با هم بر سرت هوار می شود. به طوری که دعا می کنی به وضعیت سابق برگردی. اولش از مادرم بگویم که رفت کربلا و دقیقا در روزهایی که عراق شلوغ شده بود ایشان سامرا بودند. ارتباطمان قطع شد و خون به جگر شدیم تا به نجف بروند و بتوانند برای ما پیام بدهند و خبر سلامتی خود را به ما برسانند. بعد ...
عید غدیر
-
تاریخ: 1401/6/12 ساعت: 5:36
امسال عید غدیر بر خلاف سالهای قبل تهران ماندم. هر سال می رفتم روستای پدری و در مراسم بزرگ و باشکوهی که در مسجد روستا برگزاری می شد شرکت می کردم. بسیار حال خوبی داشت. امسال بر خلاف سالهای قبل ماندم تهران. به یک مراسم دیگر دعوت شده بودم. مراسمی که سالگرد تولد یک کار بزرگ بود که مسئولیت و محوریت آن با ...
مدیر پر
-
تاریخ: 1401/6/12 ساعت: 5:36
مدیریتی که مسئولیت مجموعه ما را به عهده داشت آدم باسوادی بود ولی مثل همه کسانی که کار اجرایی نکرده بودند به جهت نظری قوی بودند قابلیت اجرایی کردن نظرات و مدیریت میدانی را نداشتند فقط با سواد بود ولی در کار اجرایی بسیار ضعیف عمل می کرد. تا جایی که حتی روند معمول مکاتبات اداری را نمی دانست. برای یک طر...