خرید بک لینک
خواهر ها رفته بودند دکتر پوست. ظاهرا خانمی آمده بود برای مشاوره جراحی بینی.

-خواهر بزرگتر: ببین این خانمه دماغش مثل تو گوشتیه شماره اش را بگیر اگر این دکتر عملش کرد خوب درآمد تو هم برو پیش همین دکتر.

خواهر کوچکتر: راست میگی بگذار ازش شماره بگیرم. خانم ببخشید میشه شماره شما را داشته باشم بعد از عمل ببینم کار دکتر چطور است.

خانم: بله البته ....0912

خواهر کوچکتر: متشکرم. راستی اسمتان چیست؟

خانم: ساناز

و در حالی که به سمت خواهر بزرگتر می رود می گوید به نظرت اسمش را چی ذخیره کنم.

خواهر بزرگتر: کنار اسمش بنویس دماغ یادت نره برای چی این شماره را ذخیره کردی.

ساناز خانم: راستی یک تک بنداز شماره ات را سیو کنم جوابت را بدهم.

خواهر کوچکتر در حالی که شماره ایشان را می گیرد تلفن خانم زنگ نمی خورد.

ساناز خانم: ببینم چه شماره ای را سیو کردی احتمالا یک شماره را اشتباه گرفتی.

و خواهر کوچیکه در حالی که رنگ از رخش پریده تند تند مشغول پاک کردن کلمه دماغ است تا بتواند شماره را به ساناز خانم نشان دهد

وای خدایا وقتی خواهرها داشتند این جریان را برای من تعریف می کردند من و مامان و پسرها کف زمین پخش شده بودیم و از خنده اشکمان هم سرازیر شده بود.

نکته اخلاقی: خواهر جان لااقل بینی می نوشتی دماغ چرا؟؟؟؟؟ دوم اینکه اگر طرف این کلمه را می دید خودش را می کشت تا همان فردا عمل کند.

خدایا این خوشیهای کوچک را از ما نگیر. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و من نمی بینم.

برچسب: نویسنده: مبین کمالی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 11:38

صفحه بندی